.

.

ترا در طبیعت بکر چون یاس/درافکارم از احساس/در انزوای تنهایی بی حد/ترا در شبانه لبخند/تا صبح دور/وبه اندازه یک جرعه خدا/دوستت می دارم
ایمیل مدیر :

» يکشنبه 6 بهمن 1392
» يکشنبه 22 دی 1392
» جمعه 20 دی 1392
» پنجشنبه 19 دی 1392
» يکشنبه 8 دی 1392
» شنبه 7 دی 1392
» شنبه 30 آذر 1392
» سه شنبه 19 آذر 1392
» شنبه 9 آذر 1392
» جمعه 8 آذر 1392
» سه شنبه 5 آذر 1392
» دوشنبه 4 آذر 1392
» يکشنبه 3 آذر 1392
» شنبه 2 آذر 1392
» جمعه 1 آذر 1392
» چهارشنبه 29 آبان 1392
» جمعه 24 آبان 1392
» جمعه 17 آبان 1392
» چهارشنبه 15 آبان 1392
» يکشنبه 12 آبان 1392
» چهارشنبه 1 آبان 1392
» يکشنبه 28 مهر 1392
» سه شنبه 23 مهر 1392
» جمعه 19 مهر 1392
» سه شنبه 16 مهر 1392
» دوشنبه 15 مهر 1392
» يکشنبه 14 مهر 1392
» چهارشنبه 10 مهر 1392
» شنبه 6 مهر 1392
» جمعه 5 مهر 1392
» پنجشنبه 4 مهر 1392
» چهارشنبه 3 مهر 1392
» يکشنبه 31 شهريور 1392
» پنجشنبه 28 شهريور 1392
» چهارشنبه 27 شهريور 1392
» دوشنبه 25 شهريور 1392
» يکشنبه 24 شهريور 1392
» شنبه 23 شهريور 1392
» جمعه 22 شهريور 1392
» چهارشنبه 20 شهريور 1392
» پنجشنبه 14 شهريور 1392
» سه شنبه 12 شهريور 1392
» يکشنبه 10 شهريور 1392
» شنبه 9 شهريور 1392
» چهارشنبه 6 شهريور 1392
» سه شنبه 5 شهريور 1392
» دوشنبه 4 شهريور 1392
» يکشنبه 3 شهريور 1392
» شنبه 2 شهريور 1392
» جمعه 1 شهريور 1392
» پنجشنبه 31 مرداد 1392
» چهارشنبه 30 مرداد 1392
» دوشنبه 28 مرداد 1392

آنلاین : 1
بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته گذشته : 177
کل بازدید : 70945

كد موسيقي براي وبلاگ

>

ابزار وبلاگ



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
شیطنت پرهام و حادثه بسیار تلخ برای پرهام
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال يکشنبه 6 بهمن 1392 در ساعت 1:28

سلام به همه دوستای گلم

چند روز بعد از عید مبعث میخواستم بیام از تعطیلات که رفتیم کاشان و اصفهان بنویسم از روزی که پرهام با پنبه ریز خداحافظی کرد بنویسم از تولدم که همسر مهربونم خونه مامانم غافلگیرم کرد اما چون دقیقا زمان تعطیلات که ما اصفهان بودیم مامانم به همراه خاله هام و مامانبزرگم رفته بودن مشهد که در بدو ورود به مشهد مامانم میخوره زمین و اون بیچاره ها اونجا همش درگیر بیمارستان و دکتر بودن چون فشار مامانم بالا بوده تحت نظر میگیرن خلاصه این چند روز یکمی درگیر بودم تا امروز که ساعت 3 تا 5 جلسه مشاوره مادران از طرف مدرسه پارسا گذاشته بودن و چون دکتر میرزابیگی مشاور بود من رفتم و کلی مطلبای خوب و جالب شنیدم و موقع برگشت ساعت 5:30 بود رسیدم که باباییی ماشین منو امانت داد به فرهاد(پسرعموی بابا) و خودش میخواست بره بیرون که گفتم کلاس کاراته پارسا چی میشه گفت اگه رسیدم میام اگه نشد خودش با ماشین من ببر  منم مشغول تلفن حرف زدن با مامان داوود دوست داداشی بودم و از جلسه براش تعریف میکردم که موبایلم زنگ خورد که خاله شیوا بود که میگفت مگه پارسا نمیبری کلاس  آخه قرار بود بریم باهم هفت حوض تا پارسا تعطیل میشه یه روسری خریده بودیم عوض کنیم گفتم وای حواسم نبود الان میام به پارسا گفتم بدو لباس بپوش بعدم زنگ زدم امین اونم گفت تا 5دقیقه دیگه میام گفتم پرهامو بزارم بالا پیش مامانت تا بیای گفت بزار من زود میام  پرهام رفت بالا (که ای کاش نمیرفت) و ما رفتیم کلاس دقیقا پارسا 7:11 دقیقه جلوی باشگاه پیاده کردم و 7:16 دقیقه ماشینو پارک کردم و تا اومدم پایین امین زنگ زد که سریع بیا خونه پرهام دستشو بریده گفت پارسا رو بردار زود بیا منم سریع رفتم پارسا برداشتم و رفتم خونه دقیقا 7:30 خونه بودم یعنی به سرعت باد رانندگی کردم چون مطمئن بودم بدجور بریده که امین میگه بیا خلاصه رسوندیمش درمونگاه گفت بخیه میخواد کار ما نیست جراح میخواد ببر بیمارستان زنگ زدم دکتر خودش گفت ببر بیمارستان فاطمه الزهرا تو یوسف آباد یا بیمارستان رسول تو ستارخان  امین گفت خونش زیاد ببریم همین الغدیر اگه دیدی بدت میاد خوب نیست میبریمش اونجا خلاصه رفتیم الغدیر دکتر دید گفت جراحی میخواد بیمتون چیه میگم تامین اجتماعی میگه چون بیمتون درصد کم میده من اگه ست براش باز کنم بغیر از هزینه های دیگه حدود 150 یا 160 میشه ببرش میلاد بهتر میگم اشکال نداره میگه نه ببرش میلاد بچه هست بهتر فهمیدم یارو ناشی و چون بچه هست حال و حوصله نداره خلاصه سریع رفتیم میلاد که تا دیدن بچه هست بدون نوبت فرستادنمون تو و دکتر ارتوپد دید از لحاظ عصب و حس معاینه کرد و بعد گفت جراحی میخواد پرونده تشکیل بدید که بابایی تمام کارارو کرد و بعد شما عزیز منو بردن اتاق عمل مامانیو که راه ندادند اما بابایی اومد که اونم چند دقیقه بعد با کفشت اومد بیرون اومدم پشت در اتاق عمل دیدم داری التماس میکنی هوار میزنی مامانی ترو خدا بیا ماماننننننننننننننننننننن فقط میگفتی مامان ای خدا کاش کر بودم صدای التماستو نمیشنیدم هنوز صدات تو گوشم داد میزنه بله آقا پسر خوشگل من دست چپش انگشت کوچیکش سه تا بخیه خورد خیلی وحشتناک بود چون عضله دستش اومده بود بیرون وای خدا کاش کور بودمو نمیدیدم  اما نه کورم و نه کر من مادرم باید تاب تحمل هر دردیو داشته باشم (اما در مقابل زبون شیرین تو که وقتی بابایی رفته بود داروهاتو بگیره میگفتی مامانی من سه بار صدات کردم گفتم تورو خدا بیا از اینجا بریم خونمون تونیومدی کجا بودی ؟طاقت نمیارم) امشب انقدر گریه کردم که نمیتونم به مانیتور نگاه کنم فقط دارم مینویسم باید دستتو هر یکروز درمیون پانسمان عوض کنیم و تا 5روز اصلا آب نخوره و ده روز دیگه بخیشو بکشیم  فقط دعا کنید دست پرهامی من زود زود خوب بشه

پی نوشت 1:اگه غلط املایی یا جمله هام نامفهومه ببخشید چون اصلا حوصله ندارم و انقدر گریه کردم که سرم به سنگینی کوه شدهگریه

پی نوشت 2: انقدر  ناراحت و نگران بودم حواسم نبود عکس بگیرم تا یادگاری بمونه برات تا دیگه سراغ چاقو نریاسترس

عکس در ادامه مطلب

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
زلزله
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال يکشنبه 22 دی 1392 در ساعت 16:48

زلزله چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام بدونم فقط قرار وقتی خونه خراب میشه مردم زیر آوار تلف میشن آواره میشن زلزله گفته بشه یا هست مواقع دیگه ای که بگن زلزله اومده البته ریشتر زلزله ها هم مهمه اما میخوام برید ادامه مطلب ببینید خودتون قضاوت کنید که آیا اینجا زلزله اومده و قدرتش چند ریشتر بوده ممنونم

نیشخندنیشخندلطفا برای درک مطلب حتما ادامه مطلب ببینیدنیشخندنیشخند

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
پرهام و دکتر کپی
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال جمعه 20 دی 1392 در ساعت 22:47

هورااااااااااااااااااااااا

خبررررررررررررررررهوراخبرررررررررررررهوراخبرررررررررررررررهورا

امشب مامانی یه سورپرایز عالی شد دخترداییم زنگ زد گفت اگر شبکه من و تو 1 دارید امشب حتما ببینید خیلی قشنگه منم گفتم اگه بی پارازیت باشه میبینم بعد فکر کنید من بی خبر از همه جا دیدم تو قسمت فسقلی ها عکس پرهام جوجو منو نشون داد ومن و پرهام کلی ذوق زده شدیم و کلی حال کردیم حالا اگه دوست داشتید تکرارشو ببینید تا پرهامی منو ببینید

دکتر کپی دوست داریم ممنون

آخه پرهام عاشق  دکتر کپی هستش و مخصوصا آهنگ موز موز که دکتر کپی خونده خیلی دوست داره و کلی قر میده و باهاش میرقصه و اما یک تشکر مخصوص از سحر جون(دختر دایی مامان) که اتفاقا پرهام باهاش یه رابطه خوبی داره و خیلی دوستش داره سحر جون عاشقتم ممنون

و در ادامه مطلب

عکس پرهام در تلویزیون ببخشید کیفیتش پایین آخه از روی برنامه ضبط

شده از tvگرفتمقلب


ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
عکس ها و مطلبهای جامونده این چند روز
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال پنجشنبه 19 دی 1392 در ساعت 19:41

سلام به همه ی دوستای عزیزم

این چند روز پست نزاشتم چند تا دلیل داشت هم یکمی بی حوصله بودم و هم مشغول مهمونی رفتن آخه عموی بابا امین 10/3 رفت کربلا و ما شب قبلش رفتیم خونه عمو تا باهاش خداحافظی کنیم که متوجه شدیم تولد بهزاد هست و مامانش براش کیک گرفته خلاصه تولد و تولد بازی که شما عاشق مراسمشی انجام شد و 12 اومدیم خونه (عکسا در ادامه مطلب هست)و جمعه هم رفتیم آش پشت پا خوردیم که صبحش حال جوجوم بد شد که تو پست قبل توضیح دادم لبخندو بعد روز دوشنبه عمو علی با پسرش اینا اومدن خونه مامان فاطمه آخه قرار بود عموجعفر سه شنبه بیاد که شد چهارشنبه و ما دوشنبه شام رفتیم بالا خونه مامانی 2تا از عموهای باباییت هم با خانواده بودن خیلی خوش گذشت و چون شب تولد بابایی بود (بابارضا) داداش پارسا یه نقاشی کشید و منم تزیینش کردم و رفتیم بالا که جالبه هیچکس یادش نبود حتی مامان فاطمه و منم که فرصت طلب کلی به خودم از خود راضیاز خود راضیشدم و گفتم اینم عروس خوب که تولد پدرشوهرشو یادش مونده  وای که چه حالی داد بابایی هم خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد و گفت از این کادو خوشگل با پارسا از من عکس بگیریدچشمکخلاصه بعد از شام اومدیم پایین که شما گفتی گرسنمه و برو بالا برای من جوجو بیار و من بیچاره ساعت 1شب برای شما شام آوردم و دادم خوردی حالا میگم پسمل نازم بخواب میگی من خوابم نمیادشیطانمنم که عصبانیشدم چونخواب میومد و شما 2:30 خوابت برد یا بهتر بگم بیهوش شدی و صبح من بیچاره با کلی بدبختی ساعت 6:30 بلند شدم داداشیو ببرم مدرسه که تو حیاط دیدیم بله بالاخره تهران سفید پوش شد و با داداشی یکمی برف بازی کردیمو رفتیم مدرسه ظهر چون نمیخواستم با شما برم دنبال داداشی شمارو بردم بالا پیش مامانی گذاشتم که با نوه عمو علی (محیا)بازی کنی و وقتی برگشتم ناهار اومدم بالا چون مامانی آش دوغ درست کرده بود و منم چون خیلی دوست دارم با سیر فراوون خوردم انگار نه انگار که قرار شب بریم فرودگاهدلقک و بعد اومدیم پایین شما و داداشیو خوابوندم تا شب سرحال باشیدو بتونید خوب شیطونی کنیدقهقههو بعد رفتم گل فروشی یه دسته گل خوشگل خریدم و اومدم رفتم حمام و حاضر شدیم ساعت 7 راه افتادیم به سمت فرودگاه 8:10 دقیقه رسیدیم که متوجه شدیم پروازشون تاخیر داره و ساعت 10 هواپیما میشینه قرار بود 8:30 بیان که شد 10 حالا من مونده بودم با شما چکار کنم تو اون مدت که شکر خدا اذیتم نکردی یا با عمو زن عمو از پله برقیها بالا پایین میکردی یا در حال خرید کردن از فروشگاه یا موبایل بازی و صد البته چون تعداد زیاد بود و دائما پیش این و اون بودی من اذیت نشدم  و مهمتر کالاسکه شما رو بابایی از صندوق ماشین آورده بود و شما کلی با نازنین (دخترعمت)دور دور میکردی و ساع 10 هم شد دوباره 10:10 و دوباره 10:25 ت بالاخره بعد از گذروندن هفت خوان عمو ساعت 11:15 اومد بیرون و ما سریع سوار بر ماشینامون به سمت خونه عمو حرکت کردیم و چون برف شدیدی میومد خیلی آهسته رفتیم چون کلی مهمون تو خونه منتظر بودن و تدارک شام هم از بیرون دیده بودن خلاصه ساعت 12:30 شام خوردیم و بعد هم میوه و چای تا اومدیم خونه ساعت3بود و همگی بیهوش شدیم خوابخواب و فردا ساعت 1 از خواب برخیزیدیم و صبحانه و نهار یکی شد و شب هم چون همون عمویی که از کربلا(عموجعفر) اومده بود با یکی دیگه از عموها(عمو حبیب) که از همدان اومده بودند شام بالا بودن ما هم رفتیم بالا  و چون عمو حبیب و خانمش هم چند وقت پیش کربلا بودن و ما ندیده بودیمشون سوغاتیهامونم گرفتیم برای پارسا یه بلوز و برای شما تاپ و شورت که کوچیکته و من هم شال لبخندخیلی حال میده آدم تو هفته همین طور شام و نهار مهمون باشهعینکخندهمن که کلی حال میکنم با آشپزخونمون کاری ندارم راستی کادو هم یه سینی خیلی خوشگل کادو دادیم و معه صبح هم بابایی با پسرعموهاش رفتن برف بازی و کلی حال کردن و منم به خاطر اینکه پارسا حالش بد نشه از رفتن صرف نظر کردم کلا اینجوریم دیگه فداکاراز خود راضینیشخند و از شنبه هم زندگی سیر طبیعیشو پیش گرفت و یکشنبه رفتیم شهروند خرید اما قبلش شام رفتیم همون پیتزایی که تو پستای قبلی تعریفشو کرده بودم اسمش هست چاپاراتی تو خیابون وصال شیرازی توصیه میکنم هر کس میتونه حتما یکبار امتحان کنه پشیمون نمیشه و چون ارمنی هستن و سال نو شروع کردن یه درخت کریسمس کوچولو گذاشته بودن که شما  داداشی باهاش عکس گرفتین و بعد رفتیم خرید  یکم خوراکی و سینه مرغ لازم داشتیم اما نمیدونم چرا 2تا سبد پر شداز جنسسوالتعجبو بابایی 400 و خورده ای پیاده شد قیافه بابایی خیلی دیدنی بود یولمیگفت خانم خوبه یکم خرید داشتی اگر خرید کلی داشتیم چی میشد البته 2تا کارتن فقط آبمیوه سن ایچ های شما و داداشی بود و بقیشم خوراکی شما خلاصه کلی حال داد کلا من آدم اکتیوی هستم از خرید کردن هم لذت میبرم و برام تفریح به حساب میاد تشویققهقهه دیشب هم به تلافی همه محبتهای بابایی یه شام خوشمزه برای بابایی درستیدمخوشمزهسینی مزه که شامل جوجه چینی  با سس مخصوص و سوسیس و فلافل و قارچ سوخاری و تزیینات بسیار زیبا که متاسفانه یادم رفت عکسشو بگیرم و یه ظرف هم چیبس و قارچ و پنیر که توی فر باحرارت ملایم درستیدم که شوهری نازم خیلی تشکر کرد و گفت عالی بود اما بابدجنسی گفت این هم فست فود این هفته پس این هفته شام بیرون نمیریم که قیافه من اون موقععصبانیدل شکستهکلافهکه اه چه کاری کردم تحویلش گرفتم که نمیدونم از ترس یا هر چی سریع گفت بابا شوخی کردم شوخیتشویقهوراو منم سریعنیشخندماچ...................

پی نوشت 1:عکسای مطلبایی که نوشتم در ادامه مطلب هست

پی نوشت 2:یکی نیست بگه خب دختر تنبلی بزار کنار و سعی کن وبت به روز باشه تا انگشت درد نگیری از تایپ زیادزبانعینک

پی نوشت 3:از همخه دوستای گلم تشکر میکنم که وقت گرانبها و چشمای نازنینشونو صرف خوندن مطلب من میکنند دوستتون دارم دوستای گلمقلب

پی نوشت 4:تو این ماه بابایی اپتیما فرخت و الان در حال حاضر پرشیا خریده تا ماشینی که میخواد از راه برسه و شما هنوز میگی من اپتیما میخوام و همیشه سر این موضوع با ما جنگ داریعصبانی

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
روزهای گذشته ما..............
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال يکشنبه 8 دی 1392 در ساعت 2:06

سلام به همه ی دوستای گلم

تقریبا بیست روزی هست که پست جدید نزاشتم و از احوالات و شیطونی های پسر طلام ننوشتم که چندتا دلیل داشته اول اینکه پارسا حال ندار بود و باید مرتب اسپری مصرف میکرد و دوم آزمون دانش آموزان ممتاز که برای انتخاب در المپیاد برگزار میشد و پارسا باید شرکت میکردو سوم بی حالی و کسالت خودم (در واقع اصلا حوصله نوشتن نداشتن و تنبل شده بودم ) و مهمتر از همه بافتنی بله دلیل اصلی بافتنی بود راستش ما امسال شب چله پیشواز رفتیم و پنج شنبه همه فامیل منزل دایی کوچیکه خودم جمع بودیم یعنی دعوت داشتیمنیشخندو جاتون خالی زنداییمون چه تدارکاتی دیده بودخوشمزهخوشمزهخلاصه خیلی خوش گذشت عید امسال بود که همین زندایی کوچیکه(بهاره جون)به من 2تا کاموا داد و گفت یه ساق دست لطفا و یه کلاه خجالت منم با کمال میل قبول کردم آخه با بهاره جون خیلی جورم و دوسش دارم کلا خیلی خانم و مهربون واما تنبلی بنده نگرانکه از فروردین تا آذر فقط ساق دستو بافته بودم بنابراین چون خونشون دعوت بودیم سریع بافت کلاه شروع کردم و تا شب یلدا بهش تحویل دادم که خیلی خوشش اومد یه مدل سختی بود که خیلی زیبا شد و اما هنر دست خودم که سینی شب چله که گلدون کدو و گل لبو و ترب سفید و انار بود هم درستیدم و اون شب بردم که موجبتعجبتعجبتعجبهمه بود بس که زیبا بود آخه ما اینیم دیگهاز خود راضیاز خود راضیو باعث شد همه تشویقتشویقتشویقم کنند که آقای شوهرمم کلی ذوق کرد که به به چه خانمی دارم منهوراحال منم که معلوم بود دیگه ابلهاز خود راضیعینکلبخندفرشته

ادامه مطلب

 

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
اختصاصی ستاره جونم
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال شنبه 7 دی 1392 در ساعت 11:01

تقدیم به خاله ستاره مهربون

خاله ستاره گفتی میای بهمون سر میزنی برای همین

یه پست اختصاصی برات گذاشتم تا بدونی ما به یادتیم

حالا بدوبدو برو ادامه مطلب ببین چه

خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
تبریک یلدا
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال شنبه 30 آذر 1392 در ساعت 20:31

یلدای همگی مبارک

ادامه مطلب عکسی از پارسال هست ...........

در اولین فرصت میام با کلی مطلب و عکسای جدید

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
غیبت ما و مریضی پرهام و اتفاق تلخ برای آوا جونی
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال سه شنبه 19 آذر 1392 در ساعت 2:18

سلام به همه‌ی دوستانی گلم  

تاخیر و غیبت چند روزه ما چند دلیل داشت اول و مهمتر از همه سرماخوردگی پرهام که هنوزم خوب نشده با این که دوبار دکتر بردمش اما انتی بیوتیک لازم نداشته و دلیل اصلی آلودگی هوای تهران هست که سرفه های شدیدی میکنه و دون اینکه آقای همسر به اشتباه تتلفن زدن به برق که در نتیجه مودم سوخت اما شانسی تلفن نسوخت به خاطر این اشتباه 120 تومن تو خرج افتاد تا دیگه حواسش جمع کنه خلاصه اندر احوالات این روزهای من فقط تحمل نق زدنها و بهونه گفتنهای آقا پرهام بوده و البته سخت مشغول بافتنی بافتن هم بودم که بعدا عکساشو بیزارم تا ببینید چه کردم الان که دارم این پستو می‌نویسم همه در خواب نازن من اومدم یه سری بزنم ببینم چه خبرهایی هست مثل همیشه اول صفحه دوست خوبم ستاره باز کردم که با دیدن پست دعا برای شفای آوا  کم مونده بود جیغ بزنم سریع خوندم و رفتم تو صفحه لی لی جونم که دیدم وای خدای بزرگ چقدر به آوا تپلی و ناز و دوست داشتنی من رحم کرده واقعا میگم گریه نداشت تا آخر مطلبهارو بخونم حتی نتونستم نظر بزارم فقط تند تند می‌گفتم خدایا شکرت که آوای ما سالم خدا به دل لی لی خیلی رحم کرد همین جا به دوست خوبم میگم خیلی ناراحتم که نمیتونستم بیام نت تا حداقل تو این روزهای بحرانی و سخت کنارت باشم خیلی بد شد لی لی جون ،چون خونه های ما بهمه خیلی نزدیکه خلاصه ببخش دوست خوبم امیدوارم دیگه اصلا با یه همچین شرایطی روبرو نشی و دیگه از این اتفاقا برای ناز دختر ما پیش نیاد روی گل آوای ناز منو ببوس و بدون تو هر شرایطی به کمک نیاز داشته باشی ما پشتیبانت هستیم

 

پی نوشت:معذرت میخوام از همه ی دوستای گلم وقتی پست اتفاقی که برای آوا افتاده بود خوندم دیگه حوصله این که نظراتمم بخونم، نداشتم و اعصابم بهم ریخت وقتی نتونستم به وب بقیه دوستام سر بزنم حتی دل و دماغ اینکه برای مامان آوا هم نظر بزارمو نداشتم کلا اعصابم بهم ریخت 

 

پی نوشت2:چون میدونم لی لی جونیم بهم سر میزنه تو این پست براش نوشتم تا ایشاالله سر فرصت و باحوصله میام پیش همتون باز هم ممنون خدای بزرگ که مواظب آوا کوچولوی ما بودی شکرت ای رحمان و رحیم

.:: ::.
پارسا جونم حالش بده
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال سه شنبه 19 آذر 1392 در ساعت 2:16

سلام دوستای خوبم مریضی پرهام کم بود آقا پارسا هم امروز رفتند تو حمله آسم (آخه پارسا اسم آلرژی داره و به هوای سرد و آلوده حساسیت شدیدی داره)و از شانس من امروز که هوا اینقدر آلوده بوده پارسا یادش میره ماسک بزنه و زنگ ورزش بدون ماسک ورزش میکنه نتیجه هم این میشه که اومد خونه از شدت سرفه داشت خفه میشد منم سریع اسپری سالبوتامول شروع کردم و از هر 15 دقیقه 2 پاف تا رسید به هر نیم ساعت دیدم خیلی اوضاعش وخیمه زنگ زدم به دکترش گفت3 تا قرص پردنیزلون 5 باهم بخوره و تا ساعت8 اسپری ادامه بده اگه خوب نشد بیارین دستور بستری بدم خلاصه حالی داشتم من داشتم دیوونه میشدم ساعت 8 دیدم بهتر نشده و تو هر ساعت تقریبا40 تا سرفه داره رفتیم دکتر که آآقای دکتر فرمودن اگر با این توصیفاتی که میگین دو ساعت قبل آورده بودین حتما بستری میکردم حالا هم تا 12 ساعت هر 2 ساعت 3 پاف اسپری استفاده کنید اگه تا فرداشب ادامه داشت زنگ بزنید تا بستری کنم به عبارتی امشب من باید بیدار باشم چون هر 2 ساعت باید اسپری بزنم فقط امیدوارم تا فردا خوب بشه که نیاز به بستری نباشه آخه سابقه بستری شدن داره دوستای خوبم دعا کنید گل پسرم زودی خوب بشه محتاج دعای تک تک شما دوستانی خوبم هستم

ایشالا خدا همه ی مریضها شفا بده پسر منم همینطور التماس دعا دوستانی خوبم تا ببینم فردا چطور ش

.:: ::.
عکس گوشی
موضوع :
نویسنده مامان شهره تاریخ ارسال شنبه 9 آذر 1392 در ساعت 11:44


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی


.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.