پرهامپرهام، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

من و داداشم

یک لحظه غفلت و یک ساعت تمیز کاری

1392/6/4 17:59
نویسنده : مامان شهره
460 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز بعدازظهر که من مشغول کارهام بودم دیدم موش موشک مامان ساکته  و من نگرانشدم وگفتم حتما مشغول خرابکاریه چون سابقه داری نیشخند بنابراین زود خودم بهت رسوندم که  صحنه ای که دیدم نمیدونستمگریهکنم یاتعجبکنم یاعصبانیبشم یابغلکنم و تشویق کنم اما عکس العمل شما : خیلی راحتلبخندمیزدی و اصلاناراحت نبودی و خندهمیکردی وچیزی به اسم خجالت نمیکشیدی وتازه مامانماچ کردی و به خودت آفرینم میگفتی حالا لطفا برید ادامه مطلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

negar
6 شهریور 92 21:38
ghorboooonet beram honarmande man
حامی
7 شهریور 92 0:38
ما با افتخار لینکتون میکنیم خاله جان


مرسی بابایی حامی امیدوارم تو زندگی حامی جان هیچ ابر سیاهی قصد بارش نکند و همیشه گل لبخند روی لبهایش باشد و بماند و هوای زندگیش بهاری ودلپذیر باشد
حامی
7 شهریور 92 19:05
میشه بگید کدوما باز نمیشه؟




خیلی ها بابایی حامی جون مثل (من...)/خبر مهم هرکی درست حدس زد جایزه داره/می خواهم/ آرامش من/ باران...ومن.../روزهای نیامده.../من و حامی و مهرسام جون یک روز خوب آفتابی/پدرها/دیشب/اینروزهای من/زندگی ما/ درد دل با.../باران بلای خدا/ یک مرد(اینو نخون حامی)/عکسهای من و حامی جون و یک روز سپید/ من و راستین کوچولو/ من و حامی خونه مادر جوووون جووونی/ حامی جان با اینکه امروز زیاد کار داشتم اما وقتی دیدم بابایی رمز برام فرستاده اول همه مطلبهارو خوندم وبعد به کارهام رسیدم و قسمتهایی هم که باز نمیشد یادداشت کردم تا ببینی دوست دارم خاله جون


مامان دنی گلی
12 شهریور 92 23:38
با با دم گل پسری گرم شازده ما هم بارها این بلا رو سر ما آورده بود و چارهای نیست باید تحملشون بکنیم اینها همش خاطره میمونه پیش ما هم بیاین


اره مامانی همش خاطره است ما از این خاطره ها زیاد داریم.......... چشم حتما پیشتون میام